چه کسی بهتر از تــو



خدایا . . .

خواستم بگویم تنهایم اما...

نگاه خندانت ، مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تــو … !


رو به خدا




چه کسی می گوید جاذبه رو به زمین است ؟؟؟

من کسانی را دیدم که فارغ از هر کششی رفته اند تا بالا ، تا اوج …

آری ؛ جاذبه رو به خداست !!!

عشق خدایی

.

.

.


عشق در دستان نقاش مهربانی هست که تجلی رحمت خدا را در کاغذی سپید می نمایاند ،

و چه قدر عاشقانه قلمش به رقص می آید در دل هزاران دلداده عاشق ....

و این موهبتی است از طرف معبود برای او .....

و رحمتی ست برای من


” خدا ”


” خدا ” فقط کسی رو به لبه ی پرتگاه زندگیش می رسونه

که میدونه قدرت پرواز رو داره

مشکلات زندگی دلیل پرواز است . . .

سپرده


از بس تو را

به خدا سپرده ام  

حالا

شده ای تمام سپرده ی  زندگیم.........

وقتی خدا هست

هوالحق

.

.

وقتی خدا هست

وقتی خدا هست  

وقتی خدا هست

.

.

وقتی بنده های خوب خدا هستند

و به آدم امید می دن

انگار خدا به آدم دو بال می ده که از همه غصه ها و دردها خودشو دور کنه

و خودشو به آغوش مهربونش برسونه ...

.

.

خدا به همه دوستانم آن چیزی را عطا کن که تو آنها را صلاح می دانی

نه آن چیزهایی که من و آنها دوست دارند و  از عاقبت آنها بی خبرند ...



فراموش نمی شود



فراموش نمی شود عادت می شود

غم نبود مادر …

خدای دانه‌های انار.

برف و گل؛ و زمستان می‌رود…


مگر می‌شود زندگی مرا به هم ریخته آفریده باشد؛

خدای دانه‌های انار.

خون

یاد باد آن روزگاران یاد باد



گردش خون در رگهای حیات شیرین است

اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر است

و نگو شیرین تر است، بگو بسیار بسیار شیرین تر.

.

.

.

شهید سید مرتضی آوینی

تو رفته ای


تو رفته ای و

من افتاده ام

تو از دست

من از پا

.

.

.

میلادحضرت مسیح علیه السلام آغاز سال نو میلادی

برتمام هموطنانم به خصوص کریست دوست عزیزم تبریک می گم .

مادرم

هوالحق

.

.

می خوام داد بزنم بگم به همه

قدر مادراتونو بدونید ، مبادا زره ای دلشونو برنجونید،

بوی خوش همه لحظه های بامادر بودن رو با جان ودل استشمام کنید

نگذارید حسرت لحظه ها بمونه تو دلتون ...

الان یه لحظه . .فقط یک لحظه  آغوش مادرم رو می خوام

تو رو خدا قدر مادراتون رو بدونید .....

هفتمین روز رفتنت


روزهای بی مادری سخته

امروز هفتم مادرمه

داغ منو هیچ کسی نفهمید ..هیچ کس

ای آدما تورو خدا قدر لحظه لحظه با مادر بودنتون و بدونید

تنهایی منو می کشه

ازکسی که انتظار تسلیت داشتم

همه چیز شنیدم

حق داشت


.

.


خدایا به خاطر همه نعمت ها وبلاهایت شکر می کنم

خدایا


خدایا


ما برای داشتن دست های تو ریسمان نبسته ایم ، 


“دل” بسته ایم


همین که حال دلمان خوب باشد ، برایمان کافی ست . . .

...




بیا قدری خوش بینانه 

به قضیه نگاه کنیم

تو شاید برگردی 

و من هنوز زنده ام!


یا ابوالفضل علیه السلام

الها شب عاشورا آنان برگزیده شدند که از دنیا گذشتند

من نیز آرزویم این است که شب عاشورا برای امام زمان برگزیده شوم

اما شب گذشته پرنده ای شدم در قفس

حال تنها آرزویم آزادی از این قفس میباشد .

 وگریه هایم فقط برای رهائی از این قفس است

نمیخواستم چنین باشد

نمی خواستم محرم را گریه کنم تا که او حاجاتم را بدهد.

میخواستم تمام اشگهایم برای خورشید آسمانم باشد

میخواستم  اشک بریزم تا که پاک شوم واو مرا بپذیرد

الها چه کنم.

کاش میتوانستم در قفس برای ازادی گریه نکنم

کاش میتوانستم در قفس نیز جز خدا هیچ نخواهم

یا ابالفضل العباس

ملتمسانه وبا اشک تورا میحوانم:

یا رهائی از این قفس پر آتش را بر من بخواه

یا که یاریم کنی این قفس سبب دوریم از امام حسین (ع) نشود.


گمنام ترین شهید

.

.

مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت

هنگامی که می رفت سفر هیچ نداشت

گمنام ترین شهید را آوردند

جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت

تنهام گذاشت ..

هوالحق

.

.


تنهام گذاشت ..

.

.

.

.

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی

دلم دوباره گرفته ز " بی خالی " تو

تو التماس نگاه کدام پنجره ای

که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو....





گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته
انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مهرم، پلاکم، چفیه‌ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید
از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته

                                            خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه

تابوت را من می‌برم آهسته آهسته

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته

خواندم: پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت
از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته

اگر پاره تنت هستم




و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت

دلم گشت هر گوشه سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دست هایی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه آخرت را

وبا غربتی کهنه تنها نهادی

مرا آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!

ببر با خودت پاره دیگرت را

.

.

.

ای آشنایی که رفته ای

اینجا همه با من قهرند !

من پاره تنت نبودم مگر ؟

مرا نیز با خودت ببر !

.

سید

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟


شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان، چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه ی سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه، و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند



دستم بگیر




یا سر سجاده در محراب دستم را بگیر

یا بیا و لحظه ای در خواب دستم را بگیر
 
کوچه تاریک است و راه خانه را گم کرده ام
در سیاهیهای بی مهتاب دستم را بگیر
 
زندگی دارد مرا می بلعد اما چاره نیست
غرق خواهم شد در این گرداب دستم را بگیر
 
ماهی ام ، تنگ بلورم بار دیگر هم شکست
باز هم با کاسه ای پر آب دستم را بگیر
 
بچه بودم خوب یادم هست یک شب روضه را
پیر مردی داد زد ارباب دستم را بگیر
 
نذر کردم اصفهان تا سامرا این ذکر را
مرد پنهان در دل سرداب دستم را بگیر
 
دست هرکس را گرفتن دارد آدابی ولی
عاشقت هستم تو   ، بی آداب  دستم رابگیر

همیشه زنده

  


شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده.


دعاکنید مثل اونا بشم


شعر  ، یادمان میدادند ،بعداز آن زمان که برای مان قصه ای غصه دار می خواندند

بالا رفتیم ماست بود،قصه ما راست بود،پایین امدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود

خودم حالا بالا و پایین قصه را گشتم،دوغ و دروغش را میدانم،

راستش این بود که دروغ گو ها تنها تو را فراموش کرده اند

نامت همیشه در ذهنم مانده است،تو در میان گم نام ها نامدار ترینی

شهید گمنام،.....


ادامه نوشته







بچه كه بوديم ...

يه دقيقه كه مي رفتيم خونه دوستمون ...

بهمون مي گفتن : ...

مامانت مي دونه اومدي اينجا ؟؟

نگرانت نشه ؟؟؟!

.

.

حالا تو چند ساله اينجايي ..

مامانت خبرداره اومدي اينجا ؟

نگرانت شده ها ...

شايد هم از نگراني ......

رازدل


http://raze-sarbaste.persiangig.com/image/nb.JPG


و فی صدری لباناتٌ

إذا ضاق لها صدری

نکَتُّ الأرض بالکفِّ

و أبدیت لها سرّی

فمَهما تنبتُ الأرضُ

فذاک النّبتُ من بذری

 

در سینه رازهایی دارم

هر گاه سینه ام از آن ها به تنگ می آید

با دست بر زمین می کوبم

و راز دلم را برای زمین بازگو می کنم

پس هر گاه زمین گیاهی برویاند

آن گیاه

راز دل من است....



دل سروده ای از مولای متقیان

منتهی الآمال(محدث قمی)/باب دوم/فصل هفتم/در بیان حالات میثم تمار

گناه يك معصوم

در تفحص شهدا دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیداشد

که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود

گناهان یک روز او عبارت بودند از:


1-سجده نماز ظهر طولانی نبود

2-زیاد خندیدم

3-هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که ازخودم خوشم آمد

یا حضرت علی اصغر علیه السلام


نیزه داشت خم می شد

می شکست از غم ...

سر شش ماهه ای بر فرازش بود.


شهید







آرام دستم را گرفت و بر سر قبر یک شهید مهمانم کرد.

روی سنگ قبر نوشته بود:

قلعه افتخارم شهادت است

شهید گمنام



گمنام آن نیست که بی نام باشد؛

گمنام:

هم نام دارد ،

 هم غربت دارد

و ناشناس است.

یا اباعبداله حسین (ع)

به نام خالق مهربان


خیلی وقت بود از  امام حسین علیه السلام  و شهدا چیزی نمی نوشتم ،

چون احساس می کردم ، شهدا، بالاتر ازاونی

هستند که من براشون چیزی بنویسم ،

ولی خیلی دلم می خواد دوباره ازشون مطلب نویسم ،

از زندگیشون بنویسم و  از درداشون ...

آخه می دونین ما به امام حسین (ع) و شهداء مدیون هستیم ،

خیلی ،.........


                                      .